دو روز قبل از دیروز حول و هوش وقت امروز بود که هوا گرگ و میشی نشده بود تصمیم گرفتیم اطلاعاتی از شرکت کننده های جشنواره وبلاگ نویسی دینی تهیه نموده لکن سروش دستی با سیم را برداشته و نقاب بر صورت نهاده و خود به طور کاملا نامحسوس به نمایندگی وبلاگ نویسی شهرستان تماس گرفتیم . خواستیم با اینکه نقاب بر صورت زده باشیم جویای اطلاعات سری و کاملا محرمانه از جلسه اختتامیه آن جا شویم لکن خود غلط بود آنچه می پنداشتیم . به محض اینکه جواب دوشیزه ای (خانم شهریاری) از آن سوی خطوط را شنیدیم ناخداگاه به لکنت زبان افتادیم و تمام حافظه ی مبارکمان گویا پاک شد . به هر روی با سرعتی که هیچ کم از سرعت نور نداشت خود را از این خلاء حافظه ای نجات داده و اصل مطلب را به زبان آوردیم. خواستار آمار شرکت کنندگانی شدیم که در جشنواره ثبت نام نموده بودند لیکن وقتی همچین سوالی را از وی پرسیدم آن بانو هویت ما را جویا شد . هنوز فامیل خود را به طور کامل ادا ننموده بودیم که اسم مبارکمان را بر زبان آورد و کاملا هویت مان بر وی آشکار شد ،نا خودآگاه ترسی شفاف تمام وجود همایونی مان را فرا گرفت لکن اصلا فکر اینکه آن بانو اینقدر سریع و برق آسا مچ ما را بگیرد و ما رو سریع شناسایی نماید خود علامتی تعجبی است بس عجیب بر روی سر مبارکمان!
به هر روی موضوع را عوض کرده و جویای سوالاتی دیگر شدیم سپس آن بانو از ما خواست که مدارکی را تکمیل نموده و برای وی ارسال نماییم .
روز بعد ساعت 12.30 ظهر :
سروش دستی با سیم را برداشته و خواهان ارتباط غیرمجازی با بانو شهریاری شدیم لکن میخواستیم از حضورشان در این موقع مطلع شده و مدارک خود را برای وی ارسال نماییم.
سوار بر اسب سفید خود شده و به سوی مرکز وبلاگ نویسی جهت تحویل مدارک تاختیم .
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 18:58 توسط اکبر غلامی |

