تبليغاتX
... پسر بیرجندی ...

دو روز قبل از دیروز حول و هوش وقت امروز بود که هوا گرگ و میشی نشده بود تصمیم گرفتیم اطلاعاتی از شرکت کننده های جشنواره وبلاگ نویسی دینی تهیه نموده لکن سروش دستی با سیم را برداشته و نقاب بر صورت نهاده و خود به طور کاملا نامحسوس به نمایندگی وبلاگ نویسی شهرستان تماس گرفتیم . خواستیم با اینکه نقاب بر صورت زده باشیم جویای اطلاعات سری و کاملا محرمانه از جلسه اختتامیه آن جا شویم لکن خود غلط بود آنچه می پنداشتیم . به محض اینکه جواب دوشیزه ای (خانم شهریاری) از آن سوی خطوط را شنیدیم ناخداگاه به لکنت زبان افتادیم و تمام حافظه ی مبارکمان گویا پاک شد . به هر روی با سرعتی که هیچ کم از سرعت نور نداشت خود را از این خلاء حافظه ای نجات داده و اصل مطلب را به زبان آوردیم. خواستار آمار شرکت کنندگانی شدیم که در جشنواره ثبت نام نموده بودند لیکن وقتی همچین سوالی را از وی پرسیدم آن بانو هویت ما را جویا شد . هنوز فامیل خود را به طور کامل ادا ننموده بودیم که اسم مبارکمان را بر زبان آورد و کاملا هویت مان بر وی آشکار شد ،نا خودآگاه ترسی شفاف تمام وجود همایونی مان را فرا گرفت لکن اصلا فکر اینکه آن بانو اینقدر سریع و برق آسا مچ ما را بگیرد و ما رو سریع شناسایی نماید خود علامتی تعجبی است بس عجیب بر روی سر مبارکمان!

به هر روی موضوع را عوض کرده و جویای سوالاتی دیگر شدیم سپس آن بانو از ما خواست که مدارکی را تکمیل نموده و برای وی ارسال نماییم .

روز بعد ساعت 12.30 ظهر : 

سروش دستی با سیم را برداشته و خواهان ارتباط غیرمجازی با بانو شهریاری شدیم لکن میخواستیم از حضورشان در این موقع مطلع شده و مدارک خود را برای وی ارسال نماییم.

سوار بر اسب سفید خود شده و به سوی مرکز وبلاگ نویسی جهت تحویل مدارک تاختیم .



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 18:58 توسط اکبر غلامی |

چندی پیش در رکاب یکی  دو تن از همقطاران مان در فضای دل انگیز مهدغولک سما که خود نیز مشغول یادگیری و تدریس کردن کلاس اینترنت بودیم قدم می زدیم و از زیبایی های طبیعی و غیرطبیعی اطرافمان لذت می بردیم که یکی از اجنبی آموزان خانم خراشادیزاده (استاد دنیای مجازیمان) که دیگر از دست پرورانده های خودمان نیز به شمار می آمد خود را به ما رساند و عاجزانه خواستار انجام مکالمه ایی خصوصی با ما شد. یقین داشتیم که به تمنای نمره به حضورمان آمده است بنابراین چینی بر پیشانی همایونی مان افکندیم و وی را امر نمودیم بجای اینکه پیشاپیش به واسطه ی خانم خراشادیزاده نمره  رزرو نماید، به خوانش کتابهایش همت گمارد که گدایی نمره از نکوهیده ترین کارهاست. سپس اندر مزمت و نکوهش این کار ناپسند سخنها فرسائیدیم و مثالها آوردیم و از بزرگمردانی سخن گفتیم که "افتادن با عزت" را به "پاس کردن با ذلت" ترجیح داده اند و از این قبیل حرفها. پس از اینکه سخنان گهربار مان به پایان رسید، آن بینوا اعلام داشت که به هیچ روی برای نمره خواهی به سراغ مان نیامده است و موضوعی به مراتب مهم تر از نمره و درس و مدرک در میان است. چنان معصومانه نگاهمان می کرد که دلمان نیامد دلش را بشکنیم و درخواستش را رد نمائیم از اینرو همقطارانمان را به خدای سپردیم و خود را برای شنیدن سخنان آن جوان آماده نمودیم.


پس از مقدمه چینی فراوان و اندکی رنگ به رنگ شدن سرانجام  سفره دلش را گشود و گفت که عاشق و دلباخته ی یکی از همکلاسی هایش شده است و زندگی اش رو تباهی است و هرجا که می رود رخ یار می بیند و یا او یا هیچکس دیگر و از این دست اباطیل و اراجیف. ابتدا مبلغی نصیحتش نمودیم شاید که از توپولوف شیطان به زیر آید و بر خر عقل نشیند لکن او همچنان بر یگانه فلسفه ی خویش یعنی "بی منطقی" پای می فشرد و مجنون وار، لیلی خویش را از ما میخواست. وقتی یقین حاصل نمودیم که امیدی به احیایش نیست و میخ کلام مان در مخ وی فرو نمی رود، اندرز پراکنی را به کناری نهاده و تصمیم گرفتیم خواسته آن جوان از دست رفته را جامه ی عمل بپوشانیم و به مذاکره با آن بانوی دلربا بپردازیم شاید که رخدادی رخ داد و توانستیم گامی در جهت افزایش نرخ جفتگیری جوانان برداریم از اینرو آمادگی خویش را برای همکاری با وی اعلام نمودیم و از او خواستیم هماهنگی های لازم را به عمل آورده و مکان و زمان مذاکره را به ما اطلاع دهد.


فردای آن روز پیش از آنکه عباس آقا (شاطر محله مان) از خواب برخیزد و نان آوری آغاز کند، آن جوان ترم اولی مجنون پیشه با ما تماس حاصل نمود و اعلام داشت که مقدمات دیدار با یار را فراهم ساخته و ساعت 6 عصر در کافی شاپ "دو گیلاس" واقع در خیابان معلم منتظرمان هستند. مسئولیتی بس سترگ و حساس بر دوشمان بود و باید کاملاً حساب شده و دقیق پیش می رفتیم از اینرو تمام جملاتی که باید بر زبان جاری می ساختیم را بر پاره کاغذی تحریر نمودیم و بارها و بارها آن را در مقابل آینه تقریر کردیم تا از برمان بشود و به قول امروزی ها ملکه ذهن مان گردد. نگاهی گذرا بر یکی دو کتاب روانشناسی نیز افکندیم تا بتوانیم بر تاثیر کلام مان بیافزائیم. خلاصه اینکه چنان خویشتن را مهیا نموده بودیم که یقین داشتیم مذاکره مان به دور بعد نخواهد کشید و در همان مرحله اول و بدون چیدن گل و گلاب، "بعله" معروف را خواهیم گرفت و نام خویش را در میان "خیّـرین جفت ساز" به ثبت خواهیم رساند.


یکی دو ساعت مانده به زمان موعود، سروش دستی خویش را از غلاف برکشیدیم و چون آن موقع از داشتن اسب سفیدی مثل الان محروم بودیم با شرک تماس حاصل نمودیم و از وی خواستیم مرکبی تیز پای مهیا نموده و ما را تا کافی شاپ دو گیلاس همراهی نماید. آن بینوا که در یکی از اماکن عمومی شهرمان به گشت زنی و شماره پراکنی مشغول بود، بدون هیچگونه عذر و بهانه ایی دعوتمان را اجابت کرد و به فاصله دمی و بازدمی سوار بر موتورسیکلتی که گویا از عیسی گـِلت (آرایشگر محله مان) به عاریت گرفته بود، خویشتن را به منزلگاه مان رساند و ما را بر ترک خود نشاند و بسوی مکان موعود بتاخت. اگرچه شرک اصرار فراوان داشت به عنوان عضو ناظر، در مذاکره مان حضور داشته باشد لکن بیم آن می رفت که فعل یا قولی نامناسب از وی سر بزند و مرغ را از قفس بپراند از اینرو درخواستش را نپذیرفتیم و به محض اینکه به "دو گیلاس" رسیدیم وی را مرخص نمودیم و خود به اندرونی رفتیم.


همین که وارد کافی شاپ شدیم تودﮤ عظیمی از دود که بیشتر شبیه ابر کومولونیمبوس بود ما را احاطه کرد و چنان دنیا را بر ما تیره و تار ساخت که جز شبحی از عزیزان قلیان کش چیز دیگری روئیت مان نمی شد. سوزش خفیفی در حلقوم مبارکمان احساس نمودیم که با یکی دو سرفه مختصر رفعش نمودیم. اندکی که چشمان مان به تیرگی آنجا عادت کرد و جزئیات بیشتری از محیط دودانی آنجا دستگیرمان شد متوجه سیل نگاه های پرسشگری شدیم که از هر سوی به سمت مان جاری بود. رفته رفته از قُل قُل قلیان کاسته می شد و بر پچ پچ ها و نجوا های درگوشی افزوده می شد. تنی چند از عزیزانی که همچون مرغ عشق در کنار یکدیگر نشسته بودند (رویمان نشد بگوئیم به یکدیگر چسبیده بودند) و نی قلیان را دلال بوسه هایشان کرده بودند و به نوبت پُک عشق بر قلیان میوه ایی می زدند آرام آرام از یکدیگر فاصله گرفتند و همچون دو قطب هم نام آهن ربا، یکدیگر را دفع نمودند. گویا کت شلواری که به تن داشتیم و ریشی که برای تسکین قلوب داغدار همسایمان گذاشته بودیم به هیچ روی مناسب فضای آنجا نبود و عزیزان کافه نشین را دچار سوء تفاهم کرده بود.


برای اینکه حالی شان کنیم که ما نیز از خودشانیم و اتفاقاً برای وصل کردن آمدیم نی برای فصل کردن، طی یک حرکت نمادین کت خویش را از تن به در آوردیم و همچون عکسی که از جوانی مرحوم پدربزرگ دیده بودیم، آن را به انگشت اشاره دست راست مان آویختیم و بر روی شانه مان انداختیم. اندک اندک فضای نیمه متلاطم کافی شاپ رو به آرامی می گرفت و نگاه ها از ما برتافته می شد و هر کس کار پیشین خویش از سر می گرفت که فریاد "استاد... استاد..." آن جوان مجنون پیشه که در منتهی الیه سمت چپ کافی شاپ سنگر گرفته بود بار دیگر تیر نگاه ها را به سمت ما روانه کرد.


چنان فریاد بر می آورد و دست تکان می داد که گویی کشتی شکسته ایست که قایق نجاتی را روئیت نموده است. با اشاره دست حالیش کردیم که ساکت بماند و بیش از این ما را انگشت نمای خاص و عام ننماید لکن دیگر دیر شده بود و نیشخنده های معنی دار عزیزان کافه نشین و متلک هایی که در قالب "استاد یـه پُـک بزن" و یا "استاد بیا اینجا" به سمت مان سرازیر می شد نشان می داد که آنان نیز می دانند بخاری از معلم بر نمی خیزد و وجود مبارک ما خطری برای محفل عاشقانه عارفانه ی آنها محسوب نمی شود.


با هر زحمتی که بود خود را به میزی که آن جوان در پس آن سنگر گرفته بود رساندیم و پس از مختصری احوالپرسی به بررسی اوضاع پرداختیم. از قرار معلوم بخاطر ترس از "ضایع شدن"، موضوع مذاکره را به بانوی مورد نظر نگفته بود و تنها به اطلاع وی رسانده بود که ما هر دوی آنها را برای امر مهمی فراخوانده ایم. بی مروت ادعای مجنونی می کرد لکن تاب تحمل خار بیابان خواری را نداشت و نابرده رنج در پی گنج بود. به هر روی کاری بود که شده بود و آن را علاجی نبود. دقایق باقی مانده تا ساعت 6 را به آموزش نکاتی چند اندر باب آداب مواجهه و مکالمه و مذاکره با بانوان محترمه، پرداختیم و از وی خواستیم جز در مواقع ضروری سخنی به میان نیاورد و همه امور را به ما بسپرد.


ساعت مثلثی شکلی که بر دیوار کافی شاپ کوبیده شده بود 6:13 دقیقه را نشان می داد که اجنبی آموز مجنون ما به یکباره از جای برجست و به انگشت نشان داد بانویی و گفت "خودشه". با حرکت چشم و ابرو حالی اش کردیم که بر جای نشیند و خود به استقبال وی رفتیم. سلام و احوالپرسی مان در قالب چند جمله کوتاه بیان شد و سپس ان بانو با دست راست خود به جوانی که در سمت چپش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: "معرفی می کنم، همسرم علیرضا. علیرضا ایشون هم آقای غلامی از بچه های دانشگاه" . چنان عرق سردی بر چهره ی مبارکمان نشسته بود که خود لال شدیم و در دل برای آن عزیز دیگر طلب صبر نمودیم

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 13:10 توسط اکبر غلامی |

چندی پیش خبردار شدیم که جناب  حسینی  (یکی از دوستان دوران جهالت مان)، به سِمت "پدریّت" نائل آمده اند و به جرگه عزیزان "پوشکچی" پیوسته اند. از آنجایی که بنا به دلایلی، نتوانسته بودیم در مراسم جفتگیری شان شرکت نمائیم، تصمیم گرفتیم هدیه ایی درخور، ابتیاع نموده و به منزلگاه شان برویم تا هم "باز بینیم دیدار آشنا را" و هم اینکه کوه کدورت های کهنه را از بنیان برکنیم.


پس از اندیشیدن فراوان و بررسی موشکافانه تمامی جوانب به این نتیجه رسیدیم که مرغی تخم گذار ابتیاع نموده و پیشکش حضور آن بانوچۀ نورسیده نمائیم تا هم پروتئین و اُمگای دوران طفولیتش را تامین نمائیم و هم جهیزیه ایام شبابش را تضمین کرده باشیم چرا که "تخم" حکم طلای ناب دارد و مرغ تخم گذار هیچ کم از دستگاه چاپ پول ندارد. وقتی این موضوع را با شرک (پسر همسایمان) در میان نهادیم، ما را از ملامت مدعیان کوته نظر بیم داد و پیشنهاد کرد گردن آویزی طلا تحفۀ قدوم آن نازنین نوپا نمائیم که این روزها همگان خواهان چیزهای پر زرق و برق و درخشان هستند. برای اینکه گفته ی خویش را مستند نموده باشد، کلّه لم یزرع خود را شاهد آورد که برقش چشم خیلی از گیسو کمندان شهرمان را گرفته است و آنان را پروانه وار، شیدای خود کرده است. هرچه سر مبارکمان را خاراندیم نتوانستیم دلیلی بر رد گفته اش بیابیم که حق می گفت و حرف حق را جواب نتوان گفتن.


فردای آن روز تمام اموال منقول و غیر منقول خویش را در کیسه ای ریختیم و راهی زیورخانه* شدیم. از آنجایی که بار نخست مان بود پای در چنان مکانی می گذاردیم، ناخودآگاه ترسی شفاف تمام وجود همایونی مان را فرا گرفت. محیطی بود بس غریب و وهم انگیز. گوئی گام در قصر پادشاهان قصه های هزار و یک شب نهاده بودیم. به هر سو که می نگریستیم جواهر بود و نور بود و زیبائی. چنان غرق در جلوه ی جمال جواهرات گشته بودیم که هیچ ملتفت آنچه در اطرافمان می گذشت نبودیم و اگر بانویی پیل تن، پای چپ مان را زیر نگرفته بود یقیناً تا شام قیامت در خلسه باقی می ماندیم.


 آنچنان دردی در اعماق وجودمان حس نمودیم که ناخودآگاه نام مرحوم پدربزرگ بر زبان مان جاری گشت. خواستیم مراتب اعتراض مان را به گوش وی برسانیم لکن وقتی سر بر افراشتیم با چنان ابهت و عظمتی روبرو گشتیم که از دیدنش لرزه بر اندام مبارکمان افتاد و همچون صاعقه زده ها بر جای خشک مان زد. هیبت و صلابتش به حدی بود که اگر ما را توان جنبشی بود، مسیح وار پای دیگرمان را نیز پیشکش حضورش می نمودیم تا قدم بر آن بگذارد. جز نیم صورتی و خرده دماغی سایر اعضا و جوارحش در پناه چادری مشکین سنگر گرفته بود که این خود بر جلال و جبروتش می افزود. اورستی بود پوشیده از برف سیاه. بی شک اگر گذشتگان مان چنین پدیده ایی را دیده بودند به خود اجازه نمی دادند اجناس مونثه را "ضعیفه" بخوانند و بر آنان ستم روا دارند.


به هر روی با هر زحمتی بود خود را به گوشه ایی کشاندیم و منتظر ماندیم تا آن بانو خرید خویش را به پایان رساند که در آن شرایط حساس، رعایت قانون نانوشته "لیدیز فـِرست" واجب و حیاتی می نمود. اندکی که از وی فاصله گرفتیم و زاویه دیدمان وسیع تر گشت ملتفت حضور بانویی جوان در رکاب آن رستم مونث، گشتیم که از قرار معلوم عروس آینده اش بود و برای ابتیاع زیور آلات شب اول عروسی بدآنجا آمده بودند.


نیم ساعتی در همان حالت سکون و سکوت باقی ماندیم لکن هیچگونه پیشرفتی حاصل نشد و آن دو بانوی صغیره و کبیره، همچنان در مرحله انتخاب به سر می بردند. یکی "ضخامت" جواهر را ملاک می دانست و آن یکی دیگر "ظرافت" آن را. از شواهد و قرائن پیدا بود که هیچکدامشان قصد نداشتند نرمش نشان دهند و از مواضع خود کوتاه بیایند حتی میانجیگری جناب زیوردار* و اظهار نظر کارشناسانۀ وی نیز موثر واقع نشد و آن دو به هیچ روی نمی خواستند این مبارزه حیثیتی را به حریف واگذار کنند. از قرار معلوم آن رشته سر دراز داشت بلکه اصلاً سر و ته نداشت و اگر به امید ایجاد توافق و تفاهم بین آنها می نشستیم یقیناً ریش بر چهره ی مبارکمان می روئید از اینرو تصمیم گرفتیم دل به دریا زده و در خرید جواهر بر آنان پیشی بجوئیم.


 ترسان و لرزان به آن بانو نزدیک شدیم و همچون دانش آموزی که حین تف انداختن روی صندلی معلم، مچش را گرفته باشند گردنمان را کج کردیم و انگشت اشاره دست راستمان را به نشانه اجازه خواستن بالا بردیم و از ایشان استدعا نمودیم تا رخصت داده تا ما به فاصله دمی و بازدمی مختصر خرید خویش را بنمائیم و از حضورشان مرخص شویم. خوشبختانه درخواستمان مقبول افتاد و آن بانو با اشاره سر، خطی فرضی بین ما و زیوردار رسم نمود و حالیمان کرد که پیش رفته و درخواستمان را مطرح نمائیم.

با شتاب هرچه تمام تر خود را به پیشخوان رساندیم و خواستیم در یک جمله کوتاه به اطلاع زیوردار برسانیم که خواهان گردن آویزی نفیس برای دختر دوستمان هستیم لکن آنچنان تحت تاثیر فضای وهم انگیز زیورخانه و صلابت و ابهت آن بانوی کبیره قرار گرفته بودیم که بجای "دخترِ دوست" گفتیم "دوست دختر"...


خبطی کرده بودیم بس نابجا. با شنیدن این جمله آن بانو گوشه چادر خویش را محکم به دندان گرفت و چنان نگاه غضبناکی بر ما افکند که هیچ نمانده بود قبض روح شویم. گویی سخنی کفر آمیز بر زبان رانده ایم. از لابلای آن چادر سیاه ناسزاهای های داغ و آتشین همچون گدازه های آتشفشان بر ما سرازیر گشت. دهان مان را باز کردیم تا گفته خویش را اصلاح نمائیم لکن زبانمان قفل شده بود و هر چه تلاش نمودیم کوچکترین کلمه ایی از کام مان خارج نگشت. لحظه به لحظه بر قدرت و شدت و سوزندگی الفاظی که آن بانو از خویشتن ساطع می نمود افزوده می شد و بیگمان اگر چند ثانیه دیگر در آنجا می ماندیم، از مرحله ناسزا فراتر رفته و وارد عمل می شد. هرچه توان داشتیم در پاهایمان گذاردیم و مانند بره ایی که از چنگ قصاب گریخته باشد پا به فرار گذاشتیم.


چند ساعت بعد خود را در اتاقمان و در محاصره اهل بیت مان یافتیم. از آنچه پس از خروج از زیورخانه بر ما گذشته بود هیچ چیزی یادمان نمی آید. از قرار معلوم شرک (پسر همسایمان) که در یکی از اماکن عمومی شهرمان به متلک پراکنی مشغول بوده است ما را می بیند و  متوجه اوضاع نابسامان مان می شود و ما را به خانه می رساند.

 

=========================================

* زیورخانه: مکانی ست همانند  غار قصه "علی بابا و چهل دزد" که طلا فروشی نیز می خوانندش.

* زیوردار: شخصی ست از نوادگان "قارون" که در زیورخانه به کسب و کار مشغول است
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 10:33 توسط اکبر غلامی |

«بر روی بوم زندگی هر چیزی میخواهی بکش؛ زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور مکن»

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 11:12 توسط اکبر غلامی |

چندی بود که می خواستیم در شیوﮤ مطلب نگاری مان تغییر و تحولی ایجاد نمائیم تا هم در سال نو طرحی نو در انداخته باشیم و هم اینکه در چاپاندن مطلب هایمان دچار خُلف وعده نشویم و دوستان ما را به "دادن وعده های سر خرمن" متهم ننمایند و از طرفی ذوق و شوق پیامکی که دیروز پیش از بیش به دست مبارکمان رسید ما را به آن وا داشت که خود مطلبی جهت آپدیت شدن وبلاگمان در نظر گرفته و آن را تقدیم دوستان به خصوص بیرجندی ها مقیم آن ور آب نماییم . لازم به ذکر است متن پیامی که ما را خوشحال و سرافراز نمود و منجر به نوشتن مطلبی دوباره شد را به عرض همه ی دوستان برسانم : متن پیامک به این شرح است :

سلام . کافی نت شما به عنوان مرکز مراجعه شهروندان جهت شرکت در جشنواره وبلاگ نویسی معرفی شده است ، لطفا همکاری نمایید.

 از اینرو پس از شور و مشورت با مشاور اعظم مان شرک (همان پسرهمسایمان)، تصمیم گرفتیم ابتدا یکی دو جین مطلب را به رشته تحریر در آوردیم و سپس به فراخور شرایط زمانی و مکانی، آنها را به بصر دوستان برسانیم باشد که مقبول افتد. از آنجاییکه در چند فقره از مطالب آتی، شرک نقشی کلیدی ایفا می کند برآن شدیم تا این مجال را به او اختصاص داده و وی را به خوانندگان مان بیشتر بشناسانیم.

 ***

بیست و یک سال و سه ماه پیش در ساعت دوازده و یازده دقیقه بامداد در حالی که سکوت، سایۀ سیاه خود را بر شهر گسترده بود، ناگهان وَنگ وَنگی گوشخراش، خواب را بر اهالی محله مان حرام می کند وهمگی آنان را از پا به عرصه وجود نهادن موجودی خبر می کند که بعدها به شرک معروف می شود.  

 دوران زندگی شرک را می توان به دوره پیشطاسی و پَسطاسی تقسیم نمود. از دوران پیش از کچلیّت شرک، مدارک و شواهد زیادی در دسترس نیست لکن آنگونه که تقی بهداشت (یکی از کارتن خوابهای پیشکسوت  محله مان) نقل می کند، شرک دوران طفولیت بسیار آرام و بی سر و صدایی داشته است و همواره گوشه نشینی اختیار می کرده و به هیچ روی با طفولات محله مان همکاسه نمی شده است. تقی بهداشت مدعی بود که رابطه مستقیمی بین ریزش موی شرک  و آغاز شرارت وی وجود داشته است.

 اندر باب دلایل و عوامل ریزش ناگهانی موی شرک روایات و حکایات مختلفی وجود دارد که بسیاری از آنها ساخته و پرداخته ذهن پریشان بانوچه های* محله مان می باشد و به هیچ روی ریشه در واقعیت ندارند و چون نمی خواهیم مطلب هایمان رنگ و بوی افسانه به خود بگیرند از نقل آنها خودداری می نمائیم و تنها به نگارش موثق ترین و معتبرترین روایت می پردازیم که با گوشهای مبارک خودمان از زبان مادربزرگ شرک  شنیده ایم:

 

از قرار معلوم وقتی شرک  شش ساله می شود، خانواده وی جشن تولد بسیار مفصلی ترتیب می دهند و از تمامی دوستان و بستگان و اهالی محل برای شرکت در آن رویداد باشکوه دعوت به عمل می آورند. پس از اتمام مراسم "شمع فوتانی"، مهمان ها تک تک پیش می آیند و هدایای خویش را پیشکش حضور شرک می کنند. هنگامی که نوبت به لوله ی بزرگ (دایی شرک) می رسد وی بسته ایی روزنامه پیچ شده را به عنوان هدیه تولد به شرک می دهد و از او می خواهد آن را به تنهائی و در یک اتاق تاریک باز نماید تا به قول اجنبی ها سورپرایز شود. شرک نیز بسته را به انباری که تاریک ترین نقطه خانه به حساب می آمده، می برد تا آن را بازگشائی نماید. چند ثانیه ایی که می گذرد ناگهان فریاد دلخراشی  از آنجا به گوش می رسد. همه مهمانان و اهالی خانه به سمت انباری یورش می برند و در آنجا با جسد نیمه جان شرک روبرو می شوند که وسط انباری افتاده بوده و در کنار بدن او گربه ای سیاه مشغول جست و خیز کردن بوده است.

  اگرچه شرک بعد از چند روز بیهوشی سرانجام به هوش می آید لکن تمام موهای سرش ریزش می نماید. آنگونه که مادربزرگش حکایت می نمود، چندین طبیب حاذق و کاردان از کله شرک بازدید به عمل آورده بودند اما هیچ کدام نتوانسته بودند راه حلی برای رویش مجدد موهای او ارائه نمایند. پس از اینکه از اطبا قطع امید می کنند به سراغ جادو جمبل می روند و دست به دامان رمالان و جادوگران می شوند اما افسوس که هیچگاه موی رفته به سر باز نمی گردد و آن کله شلغم مانند، همچون صحرای جهنم، برهوت و لم یزرع باقی می ماند.

 ***

 همانگونه که گفتیم ریزش موی شرک، نقطه عطفی در زندگی وی محسوب می شود و او پس از آن واقعه، از فردی شرم روی و "اتاق گرا" به طفلی پُر روی و "محله گرا" تغییر ماهیت می دهد که این خصیصه توجه ما را به خود جلب نمود و پس از بررسی موشکافانه تمامی جوانب امر، وی را به عنوان دستیار اول خود برگزیدیم و در مواقع ضروری از وجود وی سود جسته ایم.

 اندر باب علائق، استعدادها و تفریحات شرک نیز باید بگوئیم که وی به شدت تشنه اجرای عدالت و تنبیه و تادیب نمودن طفولات محله مان می باشد و باوجود اینکه چندین بار در حین انجام وظیفه، مورد حمله والدین اطفال اعمال قانون شده قرار گرفته است و سر و صورتش مضروب و مجروح شده اند، لکن همچنان در راه خویش ثابت قدم مانده است. از دیگر علائق شرک می توان به شرکت در ضیافت های شبانه و برگزاری "قلیان پارتی" اشاره کرد که در این زمینه شهرﮤ شهر است. از میان استعدادها و  توانمندی های فراوان شرک می توان به نبوغ خارق العاده وی در امر "مخ زنی" و "مو زنی" اشاره کرد که دوست و دشمن بدان اذعان دارند و هرگاه جوانان و جاهل های محله در "تلیت کردن" مخ بانوئی دچار مشکل می شوند به شرک مراجعه کرده و از مشاوره و تجربیات وی بهره مند می شوند.

 این بود شرح مختصری از زندگی پرفراز و نشیب شرک از بدو تولد تا حال حاضر.

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

*بانوچه: بانویی که هنوز به سن بلوغ نرسیده باشد

 

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391 9:15 توسط اکبر غلامی |

بالاخره بعد از عمری و نیم مطلبی را آماده و  آن را مهیای چاپاندن در وبگاه مان نمودیم لکن یکی دو قدم مانده به صبح، خبردار شدیم که زمین تکانکی نسبتاً شدید شمال میهن عزیزمان را تکانده است. از قرار معلوم چنان خوف و وحشتی در دل هموطنان "نققققققیییییی گویمان" ایجاد می شود که جمع کثیری از آن بزرگواران شب را در کوی و برزن و در فضای باز به صبح می رسانند.


 از انجایی که چند سال پیش چنین بلائی بر سر خودمان نیز نازل گشت و بخوبی با حال و هوای چنین شبهایی آشنا بودیم، برآن شدیم تا یکی از خاطره های  باستانی مان را از بایگانی بیرون کشیده و تقدیم حضور تمامی عزیزان تکانده شده نمائیم باشد که همدردی مان را پذیرا باشند!

 چندی نه چنان دور و پیش در خواب ناز به سر می بردیم که ناگهان لرزشی خفیف وجود مبارکمان را در بر گرفت. ابتدا گمان بردیم که سردمان شده است و این لرزش به خاطر برودت هواست بنابرین پتوئی گران که از مرحوم پدربزرگ به ارث برده بودیم را به دور خود پیچیدیم و مجداداً خُسبیدن آغاز نمودیم. هنوز چشمانمان گرم نشده بود که دگرباره لرزه بر اندام مان افتاد همراه با این لرزش بارانی از کتب ریز و درشت بر سر و رویمان باریدن گرفت. تمام این حوادث با چنان شتابی روی داد که چند لحظه بعد خود را در زیر تلی از علم و دانش مدفون یافتیم. با هر مکافاتی بود کتاب ها را کنار زده و خود را از مرگی حتمی رهانیدیم. باز جای شکرش باقی بود که جاکتابی بر رویمان سقوط ننموده بود وگرنه معلوم نبود چه بر روزمان می آمد. به هر روی با سرعتی که هیچ کم از سرعت نور نداشت خود را به بیرون از ساختمان رساندیم. اندکی بعد ساکنین دیگر ساختمان ها نیز همچون مورچگانی که آب در لانه شان ریخته باشند سرآسیمه بیوتشان را ترک گفته و به خیابان هجوم آوردند. هر یک به سمتی می رفت. افسوس که سروش دستی مان (اجانب موبایل می خوانندش) را به همراه نداشتیم وگرنه می توانستیم مستندی بس زیبا را به تصویر بکشیم. بانوئی را مشاهده نمودیم که بجای طفل شیرخواره اش بالشتکی نرم و راحت را در آغوش گرفته بود و با خود به خیابان آورده بود. پیرمرد همسایه مان که پای چپش تا کشاله ران در گچ بود، همچون قهرمانان دو صد متر می دوید. حسن آقا (میوه فروش محله مان) که گویا هنگام وقوع زمین تکانک در دارالخلاء به سر می برده و مشغول قضا حاجت بوده، با یک دست شلوارش را گرفته بود و با دست دیگر آفتابه ای رنگ و رو رفته ای را چسپیده بود و می دوید. و بسیار بودند بانوانی که با سر و پای برهنه و با لباس خواب در خیابان حضور به هم رسانیده بودند. چنان ترس و اضطراب  و آشفتگی بر فضا حاکم بود که هیچ کس توجه ای به این جزئیات نداشت و همگان به فکر فرار از مهلکه بودند. در غیاب سروش دستی مان بر آن شدیم تا خود دست به کار شده و ماوقع را به رشته تحریر در آوریم.


 ساعت 2:05 بامداد:

اضطراب  اولیه فروکش نموده بود و اهالی محل گروه گروه در گوشه و کنار اُطراق کرده بودند. معنویت در فضا موج می زد. عده ایی از قهر الهی سخن می راندند و دیگران را به عبرت گرفتن از این حوادث فرا می خواندند. جماعتی همچون ساعات قبل از امتحان، اصول و فروع دین را با یکدیگر مرور می نمودند مبادا که چیزی را از قلم انداخته باشند. تعدادی نیز عزیزان خود را به دور خود جمع نموده بودند و بابت کارهائی که در خفا انجام داده بودند از آنها حلالیت می طلبیدند. تنی چند نیز وضو ساخته و نماز آیات را بجای می آوردند. هرچه بود عطوفت بود و شفقت و روحانیت.


 ساعت 3:10 بامداد:

جو ملکوتی اولیه رخت بر بسته بود و عده ایی به خود جرأت داده، به خانه های خود رفته و بساط چای و نوشیدنی را مهیا نموده بودند. تنی چند از جوانان صاحبدل محل نیز در گوشه ایی به دور یکدیگر حلقه زده بودند و  با حرص و ولع به قلیان میوه ایی که شرک  (پسر همسایه مان) فراهم نموده بود پُک می زدند. از گوشه و کنار صدای خنده و قهقه اهالی محل بگوش می رسید. عده ایی به بیان خاطرات گذشته مشغول بودند و گروهی نیز با آب و تاب فراوان از حرکات و سکنات و  حالات و پوشش یکدیگر هنگام زمین تکانک سخن می گفتند و خنده فراوان می نمودند. هرچه بود شادی بود و سرور.


 ساعت 4:18 بامداد:

سکوتی نسبی بر فضا سایه افکنده بود. بیشتر اهالی محل در گوشه و کنار با استفاده از کفش و دمپائی و دیگر ملزومات، برای خود بالشی فراهم نموده و خُفته بودند. عده ایی که سروش های دستی شان را با خود آورده بودند با لذت فراوان به استماع موسیقی مشغول بودند. شرک  و اصحابش از پُکش قلیان میوه ایی فارغ شده بودند و به جد سرگرم پَرانش متلک به بانوانی بودند که در گوشه و کنار عرض اندام می نمودند.  یکی از جوانان خوش ذوق محل نیز فرصت را غنیمت شمرده و ضعیفه ای را تور نموده بود و در پناه تاریکی سحرگاهان به لهو و لعب مشغول بود. هرچه بود لذت بود و خوشی.


 ساعت 6:13 بامداد:

اهالی محل به بیوت خویش بازگشته بودند و خود را  برای آغاز روزی دیگر مهیا می نمودند. از آن شب پر ماجرا و خاطره انگیز تنها چند لیوان یک بار مصرف له شده باقی مانده بود و یکی دو قوطی ....... که هرگز هویت کسانی که محتویات آنها را روانه معده نموده بودند بر ما مکشوف نشد.

ما نیز ماندن را جایز ندانستیم و در حالی که غرق در افکار بی سر و ته بودیم راه خانه را در پیش گرفتیم.

 ---------------------------------------------------------------------

پ . ن

زمین تکانک: معادل فارسی کلمه زلزله می باشد

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 19:32 توسط اکبر غلامی |

سرانجام پس از کش و قوس های فراوان و شور و مشورت با مشاور اعظم مان (شرک)، به این نتیجه رسیدیم که کمی به تن مبارک خود استراحت داده و برای امرار معاش جویای کاری بهتر شویم و کافینت  خود را در صورت یافتن کاری موقتاً  مهر و موم نموده و به کاری جدید اسباب کشی نمائیم.

 بنا داشتیم قبل از پیدا کردن کاری که در شان و منزلتمان باشد  مراسم افتتاحیه باشکوهی ترتیب داده و تمامی دوستان را به ضیافتی بزرگ دعوت نمائیم لکن شرک صلاح دانست بجای پُر نمودن معده اهالی بلاگفا، تمام اموال منقول و غیر منقول خود را نقد کرده و در بانک صادرات به ودیعه بگذاریم که شرمنده عزیزان مُخلِس (اختلاس گر) نشویم و ما نیز در "سه جلوش تا بینهایت صفر" مبلغی که سرازیر جیب مبارکشان نموده اند سهمی داشته باشیم و بتوانیم به آیندگان مان فخر بفروشیم. از اینرو بجای شربت و شام و شیرینی، یک مشت زرشک وطنی(بیرجندی) دست چین شده را پیشکش حضور دوستان می نمائیم تا هم ترش کامتان کرده باشیم و هم در این یوم مبارک، برای رفتگان مان خیراتی فرستاده باشیم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390 10:51 توسط اکبر غلامی |
درود بر شما دوستان  بانو و آقا ... خواستیم خاطرنشان کرده باشیم که این اواخر دوستانی نظرتشان شامل حال ما شده ولی به دور از آن که رد و نشانی از خود به جای بگذارند ... بعضی ها بی صبرانه منتظر جوابی از سوی ما هستند اما غافل از اینکه این بنده ی حقیر هیچ نام و نشان و آدرسی را ندارم که پاسخگو باشم به همین دلیل خواهشمندم دوستانی که نظرات خودشان را شامل حالمان میکنند لطف کنند آدرس وبلاگ و ایمیل خود را برای ما ارسال نمایند که وقفه ای در سیستمشان ایجاد نگردد . بدرود

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 11:42 توسط اکبر غلامی |

چندی پیش اهل بیت عزم سفر به دیار سعدی شیرین سخن جهت مراسم خاک اندازی یکی از بستگان نمودند و از ما نیز خواستند خویشتن را مهیا نموده و آنان را همراه شویم. اگرچه کارهای ناکرده فراوان داشتیم لکن سفر به شهر گل و بلبل و استنشاق هوای مطبوع و روح افزای دیار "کاکو ها" که پاره سنگ را نیز عاشق می نماید، اتفاقی نیست که هر روز پا بدهد بنابراین تمام امورات جاری را به حالت تعلیق در آورده و آمادگی خویش را برای همراهی آنان اعلام نمودیم. 

 

فردای آن روز مشغول بستن چمدان مان بودیم که ناگهان دق الباب نمودند. گفتیم لابد شرک(پسرهمسایمان) است که برای "قلیان پارتی" شب آینده احتیاج به وام بلاعوض دارد بنابراین با همان لباس اندرونی که از توصیفش معذوریم، به حیاط خانه رفتیم و فتح الباب نمودیم. خود را برای روئیت کله شلغم مانند و هیکل نامتقارن شرک مهیا نموده بودیم لکن "خود غلط بود آنچه می پنداشتیم". گویا در بر آفتاب گشوده بودیم. پریزادی را در مقابل خویش دیدیم که ما را نه یارای تقریر زیبائیش است و نه توان تحریر گیرائی اش. بحق که "هرچه خوبان همه دارند" چیزی هم رویش گذاشته بودند و یکجا به وی داده بودند. چنان جمال بی مثال وی ما را از خود بیخود کرده بود که هیچ ملتفت البسه ایی که به تن داشتیم، نبودیم و با همان پوشش کذائی، همچون جوجه گنجشک گرسنه دهانمان باز بود و به قول جوان ها و جاهل ها اندر کف آن همه ملاحت و لطافت مانده بودیم. بی شک اگر یکی از عزیزان نان خشکی از جلو منزلمان عبور نمی کرد و نعره بر نمی آورد، تا ابد الدهر در همان حالت باقی می ماندیم.

 

وقتی به خود آمدیم و  متوجه اوضاع نابسامان ظاهری مان گشتیم بلافاصله خویشتن را در پس در پنهان کردیم و سر مبارکمان را از میان در خارج نمودیم و با احترام فراوان، هویت وی و دلیل حضورش را جویا شدیم. آن بانو خود را از بستگان مرحوم محمد قاتل  (قصاب سابق محله مان) معرفی نمود و اظهار داشت که آوازه و حسن سابقه ما در امر واگردانی متون اجنبی را از شوکت بانو (دختر مرحوم محمد قاتل) شنیده است از اینرو چند صفحه ای را به حضورمان آورده است که اگر وقت مان آزاد باشد، آنها را واگردانی نمائیم.

 

بر سر دو راهی دشواری قرار گرفته بودیم. یک سو شهر شیراز و روزهای عطر آگینش و شب های مهتابی اش بود و سوی دیگر بانویی که شاعر در وصفش می فرماید: "جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب". به هر روی فرصتی برای اندیشیدن نبود و باید در همان لحظه یکی را انتخاب می نمودیم. پس از اندکی کلنجار رفتن با خودمان، سرانجام برآن شدیم تا چو مردان ره دل از سفر به شیراز بشوییم و درخواست آن بانو را آری بگوئیم. هر چه باشد مرحوم محمد قاتل حق بزرگی به گردن ما و همه گوشتخواران محله دارد.

 

برگه ها را از وی گرفتیم و به ایشان وعده دادیم از همان لحظه با تمام وجود به واگردانی آن صفحات همت خواهیم گمارد و تا زمانی که کار ایشان را به پایان نرسانده ایم قلم بر زمین نگذاریم. آن بانو در پاسخ ابتدا سیلی از جملات تشکر آمیز را بسویمان روانه کرد سپس خاشعانه و خالصانه از ما خواست بدون هیچ گونه تعارف و ملاحظه ایی مبلغی که باید برای واگردانی هر صفحه پرداخت نماید را به عرض وی برسانیم. از شنیدن این سخن چین و چروکی به پیشانی همایونی مان افکندیم و خود را چنان بر آشفته و بر افروخته نشان دادیم که گویی به ناموسمان ناسزا گفته اند. با همان برافروختگی ساختگی به وی گفتیم: "کاش ساطور بر فرق سرمان می زدید لکن چنین جمله ایی بر زبان نمی راندید. یعنی گمان می برید تا این حد نمک نشناس شده ایم که از آشنایان مرحوم محمد قاتل طلب پول نمائیم!؟ همیشه آرزویمان بوده است که برای شاد نمودن روح آن مرحوم  قدمی برداریم آنوقت شما..." چنان با شور و حرارت به بیان این جملات پرداختیم که نزدیک بود خودمان نیز باورمان شود. آن بانو که خود را در برابر آن همه لطف و محبت دست و پا بسته می دید، با جملاتی شیرین تر از هندوانه اندر مدح و ستایش ما سخنها فرسود و از صمیم قلب آرزو نمود روزی بتواند بزرگواری ما را جبران نماید. پس از اتمام مراسم تعارف پراکنی که به نحو احسن انجام شد، شماره سروش دستی اش را به ما داد و درخواست نمود پس از اتمام کار واگردانی، وی را خبر نمائیم.

 

تخصصی بودن آن متن اجنبی را مُستمسک قرار داده و از وی خواستیم حتماً خودشان برای تحویل گرفتن برگه ها تشریف بیاورند تا اگر احیاناً با ابهامی اندر باب معنی یک واژه روبرو شدیم با ایشان در میان بگذاریم. آن بانو چهره خویش را با لبخندی ملیح آراست و درخواستمان را پذیرا شد و پس از انجام مراسم تودیع، ما را به خدای سپرد و تشریف خویش را ببرد.

 

پس از اینکه اهل بیت را راهی نمودیم خود با جدیت تمام به کار واگردانی برگه های آن بانو که اندر باب دامپزشکی بود پرداختیم. اگرچه تعداد صفحات از مجموع تعداد انگشتان دست و پا نیز بیشتر بود لکن با تلاش بی وقفه و مثال زدنی توانستیم ظهر روز بعد کار واگردانی و رایانه نگاری* آنها را به پایان برسانیم. طی یک پیامک این واقعه را به اطلاع آن بانو که حتی نامش را نیز نمی دانستیم رساندیم و قرار شد حوالی غروب برای تحویل گرفتن برگه ها و رفع اشکالات احتمالی موجود در متن واگردانی شده، به منزلمان بیاید.

 

وقت تنگ بود و کار بسیار بنابراین با شرک تماس حاصل نمودیم و از وی خواستیم به منزلمان آمده و ما را برای پذیرایی از آن پریزاد یاری نماید. از آنجایی که خانه خالی از سکنه بود، صلاح دیدیم تا در فضای باز ایشان را به حضور بطلبیم تا بهانه دست بدخواهان مان نداده باشیم. با مساعدت شرک کهنه تختی که از معدود اموال منقول مرحوم پدربزرگ به شمار می آید را از انباری بیرون کشیدیم و آن را زیر تک درخت حیاط خانه مان مستقر کردیم و با نیمچه فرشی زیبا و چند پشتی آن را آراستیم و نشیمنگاهی آبرومند فراهم آوردیم. خیالمان که از جانب محل اسکان آن بانو راحت شد، شرک را مامور تهیه شربتی گوارا نمودیم و خود لباسی شایسته به بر کردیم و حضور آن بانو را به انتظار نشستیم.

 

حوالی ساعت هفت و چهارده دقیقه بود که نوای زنگ حیاط، خبر از خاتمه یافتن انتظارها داد و حضور آن بانو در پشت در را به اطلاع مان رساند. به راستی که خوبرویان حتی زنگ زدنشان نیز دلپذیر و گوش نواز است. به پاس قدردانی از زحمات بی بدیل شرک، افتخار گشودن در بر آن بانو را به وی دادیم و خود برگه های واگردانی شده را در اطراف خویشتن گستراندیم و وانمود کردیم که مشغول مقایسه آنها با متن اصلی هستیم. شرک که بسیار هیجان زده می نمود پس از اینکه برای آخرین بار خود را در آینه جیبی اش نگریست و لبخندی که باید بر لب می نشاند را با دقت تنظیم کرد، اقدام به بازگشایی در نمود. 

 

چند ثانیه بعد شرک همچون صاعقه زده ها به سمتمان آمد و به در اشاره ایی نمود و پس از ادای جمله "داره میاد" به دیوار تکیه داد و لب فرو بست. از قرار معلوم او نیز مسخ جمال بی مثال آن بانو شده بود. با ایما و اشاره حالیش کردیم که به اندرونی رفته و بساط شربت و شیرینی را مهیا نماید و خود با جدیت بیشتری به بررسی برگه ها پرداختیم. صدای قدمهای آن بانو نزدیک و نزدیکتر می شد. هنگامی که وی را در یکی دو قدمی خویش حس نمودیم لبخندی بر لب نشاندیم و سر بر آوردیم تا حضورش را خیر مقدم بگوئیم.

 

سرمان را بطور کامل بالا نیاورده بودیم که سیاهی دو پُشته سبیل عریض و طویل که همچون پرچم دزدان دریایی در نسیم عصرگاهی به اهتزاز در آمده بود لرزه بر انداممان افکند. چنان وحشتی سرتاسر وجودمان را فرا گرفت که هیچ نمانده بود همانجا جان به جان آفرین تسلیم کنیم. اگرچه زبانمان قفل شده بود و قدرت تکلم بطور کامل از ما سلب گشته بود لکن آن جناب منتظر دعوت ما نماند و کفش ها را از پای در آورد و همچون دوستی دیرین بر روی تخت در کنار ما نشست.

 

بعدها دریافتیم که آن غول بی شاخ و دم، دوست پسر آن زیبا روی زشت خوی بوده است و آن برگه ها نیز به وی تعلق داشته است. چنان خبطی نموده بودیم که یقیناً سعدی شیرین سخن نیز از ته دل به ریش نداشته مان خندیده بود. سیاحت در شهر شیراز را، خواب شیرین شبانه را، و مهمتر از همه اجر و مزدی که باید از  واگردانی آن برگه ها عایدمان می شد؛ همه و همه را فدای آن سبیلوی دامپزشک نموده بودیم. تنها چیزی که خاطرمان را اندکی تسلی می داد این بود که شرک در لیوان شربتش تف انداخته بود.

 

 

 

=========================================

* رایانه نگاری: معادل فارسی "تایپ کردن"

 

سیاه نوشت: به دیده ها و شنیده ها دل مبند که هیچ چیز آنگونه که می نماید نیست!

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390 2:3 توسط اکبر غلامی |

چندیست چنان حالمان گرفته است که ما را یارای هیچ کاری نیست. نه حس و حال مطلب نوشتن داریم نه دل و دماغ سر زدن به لانه مجازی دوستان. اندر بیان وخامت اوضاع مان همین بس که گاه گاهی هوس می کنیم از برای خویشتن قهوه ایی شیرین مهیا نموده، به بالاترین نقطه خانه مان رفته و پس از سر کشیدن فنجان قهوه، مانند پرنده ایی سبکبار تن خویشتن را به خلاء آسمان بخشیده و این دنیای دنی را از داشتن گوهری گرانمایه محروم نمائیم. افسوس که...  

 

========================================

سیاه نوشت: اگرچه در کویر ذهنم جز خار مغیلان چیز دیگری یافت نمی شود، اما من دست از آبیاری کردن آنها بر نمی دارم. شاید روزی شکوفا شوند...

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 9:19 توسط اکبر غلامی |
| TOP |